می شینم تو صندلی , سرمو تکیه میدم به شیشه , اشک تو چشام جمع میشه , میگم خدا ببخشید اینقدر غر می زنم سرت .خیلی خسته ام چون , بعد فکر می کنم به جمله » من خیلی خسته ام » و میگم خیلی کلیشه ای شده ولی بازم چون خسته ام دارم سرت [...]
دستهبندیشده در: ناراحت، شب نوشت | برچسبها: مرخصی استعلاجی، بحث با یک روانی کننده، غر | بیان دیدگاه »