توی دفترش نشسته بودم , از قبل هم با منشی دفترش بحثمون شده بود , سرمو کردم توی موبایلی که هیچ آنتنی نداشت , اس ام اس های روزهای قبلمو می خوندم و حذف می کردم , منشی برای بار چندم گفت خانم پاشو برو (البته اینبار با لحن بهتری) , گفتم ببینید من میشینم تا بیان و کارمو انجام بدن , گفت دانشجو حق نداره اینجا بشینه گفتم می خوای به انداره موهای سرم اسم های دانشجوهاییو ببرم که اینجا اومدن و نشستن ؟ پس به من نگین برو برو من باید کارم امروز انجام بشه .
رئیس اومد رفتم حرف زدیم , گفتم و گفت . آخرای صحبتمون بود فکر میکردم نمی شه , گفتم ببینید من خوام برم , من باید برم* . هرجور شده میرم . و بعد ساعت 2 دقیقه به 3 من در حال شماره زدن نامم تو دبیرخونه بودم.
* اشاره شه به صحبت دوستم که گفت اگذ تو بخوای میشه , فقط اگر خودت بخوای . راست میگفت من خواستم و اولین قدمم برداشته شد.
دستهبندیشده در: شب نوشت برچسبها: | خواستن ایندفعه توانستن شد