من جلو رویاهامو گرفتم همیشه , جلو آرزوهام , جلو خلاقیت های فکریمو , من نذاشتم منم رویا پروری کنه و الان پشیمونم , من نیاز دارم که رویا ببافم که فلان جام , فلان لباسو می پوشم , فلان خونه رو دارم , فلان آدم کنارمه , فلان دستبند دستمه و فلان گوشواره گوشمه , فلان دانشگاه دارم درس می خونم شاید ! یا خط چشم چه رنگی باید بگشم وقتی می خوام برم دانشگاه ,حتی قراره یک مهمونی برم باید فلان لباسو بپوشم , چرا آخه ؟ چرا جلوشو میگیرم ؟ چرا یک روز موقع خواب رویا بافی نکردم و با رویاهام قند تو دلم آب نشده ؟ چرا من این ظلم در حق خودم می کنم ؟ حوصله حرف زدن های زیاد ندارم , حوصله توضیح دادن زیادی ندارم , حوصله رویا پردازی واسه کاری که می خوام بکنم و هم ندارم , احساس می کنم حتی اینروزها که می خوام یک کاری بکنم , می خوام استارت بزنم برای آرزوهام , می خوام بشینم و کارهامو بکنم نمی تونم , می ترسم , نمی دونم از چی ! نمی دونم چرا , فقط حس می کنم نکنه یک جای کار بلنگه , من آدمیم که همی چه باید اوکی باشه تا کاریو شروع کنم , باید خاطرجمع باشم , کاری که می خوام انجام بدم باید درصد ریسک خیلی پائینی داشته باشه , باید اگر تلاش می کنم نتیجه بگیرم , برای همینه شاید کارامو نمیدم کسی دیگه انجام بده , چون نمی تونم اعتماد کنم که درست مثل خودم ایده آل انجام میده (ایده آل از نظر خودم البته ) , خلاصه که دست و دلم می لرزه , دست دست می کنم , دو قدم می رم جلو رویا می بافم بعد برمیگردم خراب می کنم , حتا رویاهامو , اون چیزایی که دوستشون دارم , اون کسایی که شاید کنار اونا بودن امیده , رویاها مثل ابر بالا سرم پوف ف ف ف ف .
دلگیرم از خودم .