راستش یکی دیگه از دوستام هم از اینجا کند و رفت و من شبش خواب دیدم که رفتم آلمان و خلاصه کلی صفا , چیزهای عجیب و آدمهای آشنا و غریبه بودند تو این خواب . بدتر از همه اینها البته اون قسمتیه که از خواب بیدار میشی و می بینی خواب بوده و می خوره تو ذوقت . و باز حالا چند روز بعدش من هی با خودم درگیرم که هی حالم ازت بهم می خوره که اینجا موندی و من باز باز باز باز باید خودمو قانع کنم که شرایط ایجاب می کنه و لطفن خفه شو …
من تنها بچه ای بودم اینجا که تنها بزرگ شدم .
من اگر یک روز کارمند بشم که الان تقریباً دارم میشم , آینده ای که برای خودم می بینم یک زن خپل و چاق با یک مانتوی کیسه ای , بدون آرایش , با حجاب , اخمو , بیزار از این آب و خاک , خسیس , مایوس از زندگی و دپرس برای در جا زدن خواهم بود . ما اینجور آدمایی هستیم با ایجور توانایی هایی …
می بینید دنیای من که همیشه داد از این می زنم که هی آدمها وسعت دنیایتان را گسترش دهید به همین کوچکی بود که می بینید . راستش خسته ام از این زندگی خسته کننده , به همکارم اس ام اس دادم که گروه ورزشییتان نمیشود ساعت دویدن هایشان یکم بکشند جلوتر که منم بیام , بعد کلی چونه زدن میگه 15 ساله که برنامه همین ساعته , خوب اینجا به این نتیجه
می رسیم که این گروه هم به روح معتقدن که فکر دخترهایی مجرد که خانه شان هم اتفاقاً دور است را نمی کنند , بعدش فکر می کنم که بیخیال اونا بابا خودم میرم یک دوچرخه می خرم می زنم تو کار جهانگردی با همین دوچرخه (به سبک همون آقایی ژاپنی بود؟ , چینی بود؟ , کره ای بود ؟) دقیقاً به همون سبک , دیگه اینجوری دغدغه پول هم ندارم کلاً خوش گذرونی :دی بعد همه اینها که 1 ساعت بعد می گذره میگم ای بابا مگه اینجا با این شرایط میشه و باز خواب شب و فردا 6 صبح با صدای وحشتناک موبایل بیدار شدن .
یک روز , میرم همه دنیارو می بینم , شاید با دوچرخه چون باحاله خوب . کلاً یکی از آرزوهام اینه که تا جوونم برم مسافرت مسافرت مسافرت , برم دور دنیا , برم بگردم و آخ حال کنم که دهن همه این روزای یکنواخت دلگیر خسته کننده , دیوانه کننده و حسرت خوردن سرویس شود .
من اگر یک روز سرطان بگیرم ثانیه ای شک نکنید که نه دیگه دکتر میرم , نه خودمو به هزار جور آزمایش و بند و بساط می بندم , چون آخرش هم میمیرم حتی اگر هزاربار شیمی کنم , یا هزار جور دارو مصرف کنم , آهای آدمها شک نکنید که سرطان خوب شدنی نیست پس نه الکی امید واهی به خودتان بدهید نه به کسایی که بهتون وابسته اند .
روزهای آخری که عمه هنوز بود , داشتم فکر میکردم اگر بهش بگیم 10 روز از عمرت بیشتر باقی نمونده چیکار می کنه , اگر به من , به تو , به هرکی دیگه بگن چی کار می کنیم , و بعد من به این نتیجه رسیدم عمه الان نه تنها هیچ کاری نمی کنه بلکه روزشماریش سریعتر میشه . حالا اینارو گفتم که بگم اگه یک روز مریض بشم میرم تا قبل اینکه کاملاً زمینگیر بشم ته اون چیزایی که عقدشونو داشتم در می آرم , میرم لحظه های بیادموندنی می سازم , عکس میگیرم , رو وال همه دوستهام میس یو می نویسم , میرم موزه , سینما , فیلم هایی که عاشقشون هستمو دوباره , سه باره , صدباره می بینم , می خندم , مامانمو بغل می کنم , می بوسم می بوسمش تا سیر شم , … خیلی کارهای دیگه می کنم , من نماز شاید نخوانم تو اون 10 روز , روزه نگیرم ولی شک نکنید چسناله زدن را هم دیگه در اون 10 روز میزارم کنار .
آخرش هم یک ماچ بیائید بدهید که بعد آن 10 روز دلتنگ همه تان خواهم شد .
دستهبندیشده در: شب نوشت | برچسبها: آینده کجایی ؟ | بیان دیدگاه »