نوشته شده در فوریه 3, 2010 به وسیلهی charkhe
حالم بشدت خرابه , از دانشگاهم متنفرم , پیج نمراتمو باز می کنم و اشکام میریزه , نه برای نمره , نه , برای تمام تلاشی که کردم , برای تمام اون لحظاتی که با اون وضع مسخره درس خوندم , برای زحمت الکی که کشیدم. خسته ام با همه وجود.خسته ام, تنهام, دلم نمی خواد کسی دورو برم آفتابی شه. حسابو کتابام جور در نمیان, موندم چه کنم.
پشیمونم از اون کانون مسخره .
بدم میاد از استادهایی که احمقاً همین. حالا منم یک احمقم که نشستم واسه نمره ناراحتم اونم الان .مگه من با این استاده شوخی داشتم و دارم ؟؟؟؟
هیچ خبری نشده جز همین موضوع بچگانه که بشدت عصبانی و مایوسم کرده برای شروع ترم جدید.
زندگیم شده درس , کار کار کار , درس , کار , درس , کار , درس , کار …. چرا درگیرم اینقدر؟ چرا نمی تونم خودمو رها کنم؟!
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
گفتم ننویسم این چرت نویس هارو ولی واقعاً باید ثبت شه که اگر محالاً روزی استاد شدم اینقدر احمق نباشم.
دستهبندی شده در: چرت | برچسبها: درس, روزمرگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 9, 2009 به وسیلهی charkhe
8/8/88 هم گذشت , خیلی آروم گذشت , یاد قرارهای راهنمایی و دبیرستان افتادم که چند سال دیگه 8/8/88 همدیگرو فلان جا ببینیم و از حال و روز هم با خبر شیم ( چه قرارهایی می گذاشتیم ما هم ) خلاصه که تو این روز نه سر قراری رفتم و نه دوستای راهنماییمو دوباره دیدیم فقط یک روز عادی مثل بقیه روزها گذشت.چند سال دیگه میشه 9/9/99 و شاید دوباره بازهم یک روز عادی بگذره ولی تا اون موقع زندگیم باید خیلی عوض شده باشه جالبه!!
13/ آبان /88 هم گذشت با یک عالمه انرژی و داغی و یک عالمه شعار و فریاد و جیغ و داد .شاید که چاره ای باشه بر این اوضاع نابسامان سیاسی و اقتصادی کشورم, با اینکه بازهم احساس می کنم تاثیر گذار نیست. تو محوطه وایسادیم با چند تا از بچه ها , از صبح که اومدم دانشگاه از نظر امنیتی شدید کنترل می کردن , بعد کلاس با بچه ها تو محوطه چرخی زدیم و نالیدیم از بی حالی بچه های دانشگاهمون که هیچ حرکتی نمی کنن , کم کم بچه ها جمع می شدن , انتظامات بچه هارو متفرق می کرد و مارو تهدید به نامه کمیته انظباطی … خنیدیدم , ماسک زدیم و عینک آفتابی و صدامونو گذاشتیم بالای سرمون و همه با هم فریاد زدیم : دانشجوی با غیرت حمایت حمایت… یک دفعه همه جمع شدن و شروع شد , خوشحالم که ما هم در حد دانشگاه خودمون فریاد زدیم و اعتراض کردیم تا که شاید صدامون به کسی برسه و فایده ای داشته باشه , تا که شاید موج موج آدم اقلیت خوانده نشن. نمیدونم این هم شده بساط سیاسی کشوری که یلی بوده روزگاری برای خودش و حالا امروز اینجوری تحقیر و تحریم می شه.
این روزها علاوه بر این برنامه ها با یک کار نیمه وقت ( شاید هم تمام وقت ) هم می گذره برای من , کاری که جنبه مالیش برام مهم بود ولی حالا که کارو شروع کردم خودِکار برام مهمتر شده. امیدوارم این ترم بسلامتی تموم شه و اوضاع درسی نا بسامان نشه و کار درسارو تحت شعاع خودش قرار نده با اینکه تجربه ثابت کرده همیشه تحت شعاع قرار می گیره. ( کلمه تحت شعاع هم حرفی داره واسه گفتن :دی )
-نمیدونم چرا با این همه اظهار لطفی که بچه ها دارن ولی اصلاٌ تمایلی به کنارشون بودن ندارم ترجیح میدم تنها باشم و با یک کاری دیگه سرمو گرم کنم تا اینکه با دوستام باشم , صداشونم در اومده حق هم دارن البته , اخلاقم تند شده از همه زود می رنجم نسبت به همه زور جبهه می گیرم , کارهای یک عده میره رو اعصابم. خدا شفام بده.
دستهبندی شده در: روز نوشت | برچسبها: 13 آبان, کار, دانشگاه, سیاست | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 3, 2009 به وسیلهی charkhe
ما یک عمرِعادت کردیم برای چیزهایی که می خوایمو بهشون نمی رسیم فاتحه بخونیم.*
*الهام حمیدی می گفت تو محیا
دستهبندی شده در: کتاب | برچسبها: افسوس | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 30, 2009 به وسیلهی charkhe
بی حوصله ام , حوصله هیشکی و هیچ کاریو هم ندارم. احساس می کنم با هیچی شاد نمی شم, حس خوبی نیست اما.
دستهبندی شده در: کتاب | برچسبها: بی حوصله, خواب, خسته | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 29, 2009 به وسیلهی charkhe
غارت کرد همه اعتمادم به دوستی را این دخترک. همین را بگویم که دل ما را شکاند و ما آن شب به صفحه چت آن دخترک دیگر و حرفهایش چشم دوختیم و اشک ریختیم تا گوله گوله اشکهایمان مرهمی شود که نشد اما. بگذریم از این دوستمان که مهاجری بود در این دهات دوستی ما, آمد حالی کرد و رفت , دمش گرم که خوب حالی هم کرد. و ما آن شب تف به تو نرگزی بود که به خودمان نثار کردیم و فعلن هم تا اطلاع ثانوی دوست گریز شدم , بجز همان معدود کسانی که معرفت را تمام کردند در حق اینجانب از جمله نون که همیشه شرمنده معرفتش و مدیون محبت هایش و راهنمایی هایش می مانم و سامی که فرشته ای است این بنی بشر در نوع خودش , مانده ام کدام خدازده ای گیرش بیفتد و نتواند جبران معرفت و مهربانی هایش را بکند و مدیون شود تا … تا آخر عمرش مثل ؟ ما دیگه.
می خواهیم برای خودمان ( همین وبلاگ مقصودم است ) شمایی تازه دست و پا کنیم , از امروز کنتور بیندازیم تا 100 سال آینده که کار را تمام کنیم , آدم به تنبلی و … و تنبلی خودم که ندیدم هیچ ,خود را لایق سرزنش هم نمی دانم , دست خود آدم نیست که , هست؟
مردم از آن سر کشور کوبیده اند آمده اند زیارت این امام رضای ما ,آن وقت تورو خدا ببین ما شب عیدی نشسته ایم چه اراجیفی سرهم می کنیم تا وبلاگ ما هم زنده شود این روزها باز.
پی نوشت :
برای رفتن به مسابقات حس خوبی ندارم , شاید برای این است که آمادگی نداریم شاید هم برای فرارسیدن این پاییز خشک است که خودش را رو می کند کم کم شاید البته.
طبق معمول قبض تلفن آمده و من ممنوع الاینترنت شده ام :دی دل ما هنوز به امید ای دی اس ال می تپد و امید به کانت دوباره اش داریم به مرحمت پدر البته.
دستهبندی شده در: کتاب | برچسبها: مسابقات, دوست, غارت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 10, 2009 به وسیلهی charkhe
کاشکی یه روزی هرچی فاصله است تموم شه … حیفه دقایق بمیره ما عمرمون تموم شه !
- آهنگ بی تو شکستم امید آمری ؟!( یه چیزی تو همین مایه هاست اسمش ) آهنگشو دوست داشتم با اینکه خیلی هم قشنگ نیست.
دستهبندی شده در: music | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 29, 2009 به وسیلهی charkhe
دفتر ترم پیش برداشتم برگه هاشو عوض کردم گذاشتمش تو کیفم . سر کار بودم که دفترو باز کردم و قسمت عقب دفتر یک کاغذ تا شده دیدم با یک عالمه تیکه برگه های نوشته شده و بعد هم پاره پوره شده . برگه آ4 رو برداشتم خوندمش و خندیدم , نگاهم خورد به برگه های نوشته شده ای که با روان نویس آبی نوشته بودم و بعد هم تیکه کرده بودمشون. مرسی به خودم که ننداختمشون سطل آشغال و حالا یک پازل داشتم واسه پیدا کردن نوشته اصلی , برگه اولو که گذاشتم تا برگه دومو بچینم کنارش یادم افتاد کلاس دارم و دیرمم شده , کیف و کتاب و جمع کردم پیش بسوی کلاس. امشب دوباره یاد پازل افتادم ولی دیگه انگیزه ای واسه سر هم کردنش ندارم چون خط به خطشو یادم اومد. خندیدم به خودم و این اخلاق گندم که نوشتن روی کاغذو دوست می دارم و حالا نوشتن اینجا !!! نوشتن اینجا هم بهم آرامش می ده , خوشحالم که اینجارو ثابت دارم و می نویسم برای خودم . می نویسم که داشته باشم همه این روز نوشته ها , همه این شب نوشته ها , همه این چرکنویس ها ی کم خواننده .
از خوندن هم لذت می برم , کتاب , وبلاگ هایی که مشتری دائمیشون هستم ولی تنبلیم می کنه اینجا اضافشون کنم ولی تو گوگل ریدرم هیچ کدومشون نخونده از زیر دستم رد نمی شن, و نامه, ای میل و …
مرسی.
دستهبندی شده در: روز نوشت | برچسبها: من, نوشتن, وبلاگ | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 26, 2009 به وسیلهی charkhe
خیلی وقت ها بعضی چیزها اونطوری پیش نمیرن که آدم ها انتظارشو دارن و مطابق میلیشون نیست. زندگی یعنی اینکه رنج بکشی؟؟! تو دنیا خیلی ها هستند که دستاشون میلرزه , قلبشون به تپش می افته , آرزوهایی می کنند که نباید بکنند و اشکایی که نباید جاری بشه ولی قلپ قلپ می افته پایین.
حیفه برای این مسائل پیش پا افتاده آدم ها اینجوری ناراحت باشند.
دستاتو می گیرم عزیزم و می دونم تو این سالها چی کشیدی , می دونم که جمعه هارو دوست نداری و آرزوی سریع تر گذشتن ساعت ها و دقیقه هاشو می کنی , می دونم می دونم می دونم ….
می دونم که سخت می شه که اشکات بیاد , می دونم که سعی می کنی همیشه محکم باشی و سرت بالا باشه , می دونم که دردودل کردن راجع به این موضوعات از جون دادن هم برات سخت تره ,
می دونم که خجالت می کشی از….
بهت گفتم : توکلت به خدا باشه
خندیدی گفتی : کدوم خدا
بهت گفت : دلت شکست دعا کن جواب می گیری
بغض کردی بهش گفتی : امتحان کردم جواب نداده
وای دختر بیمارستان یادته ؟ یادته خدارو بلند بلند شکر کردی که سلامتی داری؟ گفتی درد من که درد نیست , اینا هستن که دارن تو درد و رنج غلت می زنن , دستات لرزید بخاطر اینکه خیلی کم باهاشون کار خیر کردی و خیلی کم کمک کردی تا حالا , من فقط خندیدیم به افکارت , خندیدیم ولی نه از روی تمسخر …
می دونم تو سرت غوغاست , دلت آشوبه , آروم نمی گیری , پشت سر هم صلوات می فرستی شاید که بتونی خدارو قانع کنی , شاید …
با همه اینها امروز جمعه است و من با تو شریکم مثل همیشه و با هم زمزمه می کنیم »
جمعه ها از آسمون خون می چیکه جمعه ها خون جای بارون می چیکه
دستهبندی شده در: شب نوشت | برچسبها: جمعه های تلخ, روند خسته کننده, زنگ | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 20, 2009 به وسیلهی charkhe
این روزها بیشتر احساس می کنم که ذهنم با ذهن و افکار دیگران همخوانی لازم را ندارد.
سال اول دانشگاه بودم که فکر کردم باید کاری کنم بیشتر از قبل , کاری که گوشه ای از جاهای خالی را پرکند و فشاربر روی غرور من کمتر شود ( با اینکه شاید فشاری هم نبوده باشد در این ایام ) , آن ترم گند خورد به نمرات و معدلو خلاصه معقول جات درسی , حالا سال آخر دانشگاه هستم و فکر می کنم باید کاری کنم بیشتر از قبل , تا که شاید غرورم احساساتش خدشه دار نشود. برای همین احساسات مسخره است که این کار مسخره را شروع کردم و هر ترم در این روزها درگیرش می شوم و شاید امسال بیشتر برای دریافت چندرغاز ( چندقاز؟؟ ) بیشتر تا که شاید بشود هزینه اضافی این وسیله جدید را نیز به نحوی جبران کرد. بدخلق تر و ترسناک تر دیده می شوم تا که شاید کار سریعتر پیش رود و مردم الاف نباشند .( یک چیزی در حد وجدان کاری )
1.دلم می خواهد هم صحبت پیرمرد ژنده پوشی بشوم که صبح ها که بیرون می روم و عصرها که بر می گردم سر 2 تا کوچه بالاتر از کوچه ما می نشیند و من را طوری نگاه می کند که انگار دفعه اولم است که از این خیابان گذر می کنم و نا آشنایم برایش….
2. روز قدس هم از آن روزهای … است که دوران راهنمایی که بودیم برای 2در کردن کلاس ها می رفتیم با گروهی از دوستان در خیابان ها چرخه میزدیم و خوش میگذراندیم. و امسال با تمام تبلیغات تصمیم ندارم شرکت کنم چون حکایت همان رای دادنمان میشود بازهم.
3. سوکت زدن کار سختی نیست باور کنید .
4. ناگفته نماند که از خرید لپتاپ جدید مشعوفیم.: دی
5.اگه عشق منی چرا با دیگرونی ؟؟؟ 2روزه افتاده سرزبونم مدام دارم تکرارش می کنم حالا مانده ام نه عشقی هست نه هوویی که خودم را ج.ر بدهم برای رقابت .
دستهبندی شده در: روز نوشت | برچسبها: لپتاپ, کار, پراکنده نویسی, ثبت نام | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 4, 2009 به وسیلهی charkhe
دستهبندی شده در: کتاب | برچسبها: من, دوست, رفاقت | 2 دیدگاه »