ما یک عمرِعادت کردیم برای چیزهایی که می خوایمو بهشون نمی رسیم فاتحه بخونیم.*
*الهام حمیدی می گفت تو محیا
مربوط به موضوع های: کتاب | بر چسب ها: افسوس | بیان دیدگاه »
ما یک عمرِعادت کردیم برای چیزهایی که می خوایمو بهشون نمی رسیم فاتحه بخونیم.*
*الهام حمیدی می گفت تو محیا
مربوط به موضوع های: کتاب | بر چسب ها: افسوس | بیان دیدگاه »
بی حوصله ام , حوصله هیشکی و هیچ کاریو هم ندارم. احساس می کنم با هیچی شاد نمی شم, حس خوبی نیست اما.
مربوط به موضوع های: کتاب | بر چسب ها: خواب, بی حوصله, خسته | بیان دیدگاه »
غارت کرد همه اعتمادم به دوستی را این دخترک. همین را بگویم که دل ما را شکاند و ما آن شب به صفحه چت آن دخترک دیگر و حرفهایش چشم دوختیم و اشک ریختیم تا گوله گوله اشکهایمان مرهمی شود که نشد اما. بگذریم از این دوستمان که مهاجری بود در این دهات دوستی ما, آمد حالی کرد و رفت , دمش گرم که خوب حالی هم کرد. و ما آن شب تف به تو نرگزی بود که به خودمان نثار کردیم و فعلن هم تا اطلاع ثانوی دوست گریز شدم , بجز همان معدود کسانی که معرفت را تمام کردند در حق اینجانب از جمله نون که همیشه شرمنده معرفتش و مدیون محبت هایش و راهنمایی هایش می مانم و سامی که فرشته ای است این بنی بشر در نوع خودش , مانده ام کدام خدازده ای گیرش بیفتد و نتواند جبران معرفت و مهربانی هایش را بکند و مدیون شود تا … تا آخر عمرش مثل ؟ ما دیگه.
می خواهیم برای خودمان ( همین وبلاگ مقصودم است ) شمایی تازه دست و پا کنیم , از امروز کنتور بیندازیم تا 100 سال آینده که کار را تمام کنیم , آدم به تنبلی و … و تنبلی خودم که ندیدم هیچ ,خود را لایق سرزنش هم نمی دانم , دست خود آدم نیست که , هست؟
مردم از آن سر کشور کوبیده اند آمده اند زیارت این امام رضای ما ,آن وقت تورو خدا ببین ما شب عیدی نشسته ایم چه اراجیفی سرهم می کنیم تا وبلاگ ما هم زنده شود این روزها باز.
پی نوشت :
برای رفتن به مسابقات حس خوبی ندارم , شاید برای این است که آمادگی نداریم شاید هم برای فرارسیدن این پاییز خشک است که خودش را رو می کند کم کم شاید البته.
طبق معمول قبض تلفن آمده و من ممنوع الاینترنت شده ام :دی دل ما هنوز به امید ای دی اس ال می تپد و امید به کانت دوباره اش داریم به مرحمت پدر البته.
مربوط به موضوع های: کتاب | بر چسب ها: دوست, غارت, مسابقات | بیان دیدگاه »
دفتر ترم پیش برداشتم برگه هاشو عوض کردم گذاشتمش تو کیفم . سر کار بودم که دفترو باز کردم و قسمت عقب دفتر یک کاغذ تا شده دیدم با یک عالمه تیکه برگه های نوشته شده و بعد هم پاره پوره شده . برگه آ4 رو برداشتم خوندمش و خندیدم , نگاهم خورد به برگه های نوشته شده ای که با روان نویس آبی نوشته بودم و بعد هم تیکه کرده بودمشون. مرسی به خودم که ننداختمشون سطل آشغال و حالا یک پازل داشتم واسه پیدا کردن نوشته اصلی , برگه اولو که گذاشتم تا برگه دومو بچینم کنارش یادم افتاد کلاس دارم و دیرمم شده , کیف و کتاب و جمع کردم پیش بسوی کلاس. امشب دوباره یاد پازل افتادم ولی دیگه انگیزه ای واسه سر هم کردنش ندارم چون خط به خطشو یادم اومد. خندیدم به خودم و این اخلاق گندم که نوشتن روی کاغذو دوست می دارم و حالا نوشتن اینجا !!! نوشتن اینجا هم بهم آرامش می ده , خوشحالم که اینجارو ثابت دارم و می نویسم برای خودم . می نویسم که داشته باشم همه این روز نوشته ها , همه این شب نوشته ها , همه این چرکنویس ها ی کم خواننده .
از خوندن هم لذت می برم , کتاب , وبلاگ هایی که مشتری دائمیشون هستم ولی تنبلیم می کنه اینجا اضافشون کنم ولی تو گوگل ریدرم هیچ کدومشون نخونده از زیر دستم رد نمی شن, و نامه, ای میل و …
مرسی.
مربوط به موضوع های: روز نوشت | بر چسب ها: من, نوشتن, وبلاگ | بیان دیدگاه »
خیلی وقت ها بعضی چیزها اونطوری پیش نمیرن که آدم ها انتظارشو دارن و مطابق میلیشون نیست. زندگی یعنی اینکه رنج بکشی؟؟! تو دنیا خیلی ها هستند که دستاشون میلرزه , قلبشون به تپش می افته , آرزوهایی می کنند که نباید بکنند و اشکایی که نباید جاری بشه ولی قلپ قلپ می افته پایین.
حیفه برای این مسائل پیش پا افتاده آدم ها اینجوری ناراحت باشند.
دستاتو می گیرم عزیزم و می دونم تو این سالها چی کشیدی , می دونم که جمعه هارو دوست نداری و آرزوی سریع تر گذشتن ساعت ها و دقیقه هاشو می کنی , می دونم می دونم می دونم ….
می دونم که سخت می شه که اشکات بیاد , می دونم که سعی می کنی همیشه محکم باشی و سرت بالا باشه , می دونم که دردودل کردن راجع به این موضوعات از جون دادن هم برات سخت تره ,
می دونم که خجالت می کشی از….
بهت گفتم : توکلت به خدا باشه
خندیدی گفتی : کدوم خدا
بهت گفت : دلت شکست دعا کن جواب می گیری
بغض کردی بهش گفتی : امتحان کردم جواب نداده
وای دختر بیمارستان یادته ؟ یادته خدارو بلند بلند شکر کردی که سلامتی داری؟ گفتی درد من که درد نیست , اینا هستن که دارن تو درد و رنج غلت می زنن , دستات لرزید بخاطر اینکه خیلی کم باهاشون کار خیر کردی و خیلی کم کمک کردی تا حالا , من فقط خندیدیم به افکارت , خندیدیم ولی نه از روی تمسخر …
می دونم تو سرت غوغاست , دلت آشوبه , آروم نمی گیری , پشت سر هم صلوات می فرستی شاید که بتونی خدارو قانع کنی , شاید …
با همه اینها امروز جمعه است و من با تو شریکم مثل همیشه و با هم زمزمه می کنیم »
جمعه ها از آسمون خون می چیکه جمعه ها خون جای بارون می چیکه
مربوط به موضوع های: شب نوشت | بر چسب ها: جمعه های تلخ, روند خسته کننده, زنگ | بیان دیدگاه »
این روزها بیشتر احساس می کنم که ذهنم با ذهن و افکار دیگران همخوانی لازم را ندارد.
سال اول دانشگاه بودم که فکر کردم باید کاری کنم بیشتر از قبل , کاری که گوشه ای از جاهای خالی را پرکند و فشاربر روی غرور من کمتر شود ( با اینکه شاید فشاری هم نبوده باشد در این ایام ) , آن ترم گند خورد به نمرات و معدلو خلاصه معقول جات درسی , حالا سال آخر دانشگاه هستم و فکر می کنم باید کاری کنم بیشتر از قبل , تا که شاید غرورم احساساتش خدشه دار نشود. برای همین احساسات مسخره است که این کار مسخره را شروع کردم و هر ترم در این روزها درگیرش می شوم و شاید امسال بیشتر برای دریافت چندرغاز ( چندقاز؟؟ ) بیشتر تا که شاید بشود هزینه اضافی این وسیله جدید را نیز به نحوی جبران کرد. بدخلق تر و ترسناک تر دیده می شوم تا که شاید کار سریعتر پیش رود و مردم الاف نباشند .( یک چیزی در حد وجدان کاری )
1.دلم می خواهد هم صحبت پیرمرد ژنده پوشی بشوم که صبح ها که بیرون می روم و عصرها که بر می گردم سر 2 تا کوچه بالاتر از کوچه ما می نشیند و من را طوری نگاه می کند که انگار دفعه اولم است که از این خیابان گذر می کنم و نا آشنایم برایش….
2. روز قدس هم از آن روزهای … است که دوران راهنمایی که بودیم برای 2در کردن کلاس ها می رفتیم با گروهی از دوستان در خیابان ها چرخه میزدیم و خوش میگذراندیم. و امسال با تمام تبلیغات تصمیم ندارم شرکت کنم چون حکایت همان رای دادنمان میشود بازهم.
3. سوکت زدن کار سختی نیست باور کنید .
4. ناگفته نماند که از خرید لپتاپ جدید مشعوفیم.: دی
5.اگه عشق منی چرا با دیگرونی ؟؟؟ 2روزه افتاده سرزبونم مدام دارم تکرارش می کنم حالا مانده ام نه عشقی هست نه هوویی که خودم را ج.ر بدهم برای رقابت .
مربوط به موضوع های: روز نوشت | بر چسب ها: لپتاپ, کار, پراکنده نویسی, ثبت نام | بیان دیدگاه »
دلم پره از همه دوستام .
مربوط به موضوع های: کتاب | بر چسب ها: من, دوست, رفاقت | 2 Comments »
و باز هم مقوله انتخاب واحد , ولی اینبار انتخاب واحد ترم 7 متفاوت با ترم های قبل …
سرورها ی مرکز فناوری دانشگاه قاطی کردن و دوستان از رشته های مختلف لطف کردن برای ما انتخاب واحد کردن , نوبری بود این انتخاب واحد امروز هم برای خودش … یکبار که صفحه انتخاب واحدو رفلش می کردی
برمی گشتی میدیدی یکی واست چند تا واحد برداشته و زحمتتو کم کرده , حالا کاش 4 تا واحد درست درمون بر می داشتن طرف درسایی که پاس کردیمو برداشته بود , بساطی داریم با انتخاب واحد این ترمای آخرا …
شعار امروز :
موسوی موسوی واحدهای منو پس بگیر …. ((=
مربوط به موضوع های: شب نوشت | بیان دیدگاه »
دلت می خواد یک کاری بکنی که عقلت می گه نه خره فردا پشیمون می شی* . . .
دلت می خواد که دوباره که سه باره که چهارباره که ده باره که صدباره که هزار باره که . . .
دلت می خواد که بدون دغدغه کار و زندگی و پول و مامان و بابا وهمسر و بچه و جد و فامیل فقط زندگی کنی به معنای حقیقی کلمه , زندگی کنی اونجوری که خودت زندگیو تعریف می کنی و حالشو ببری خلاصه !
دلم این روزا بد هوا برش می داره که زندگی کنه , که نفس بکشه اونم از نوع عمیقش تا ته ته ته ریه هاش زنده بشه . دلم یک جورایی دلی دل شده , می خواد فارغ از همه باشه , می خواد فقط با خودمونی حال کنه .
یک کتاب 400-500 صفحه ای با یک نسکافه شیر و یک عالمه شکلات کاکائویی تلخ کنج تختم با هوای سرد این روزا می طلبم . ( بی زحمت کناره شکلاتا چند دونه پاستیل هم بذارین که این بزم کامل شه )
* چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی ؟؟؟
مربوط به موضوع های: شب نوشت | 4 Comments »